خرید بک لینک

درباره سایت

[ حوض نقاشی ]

آخرین مطالب

امکانات وب

پدری که سفیدی چشمهایش به سرخی میزند و نگاه مردانه اما پر از بغضی که با یک قورت دادن به زور آب دهان روی کفش های سفید یک دختر بلند قامت که کنار مرد ٍ اتو کشیده ای ایستاده است خشک میشود.... سرخی صورت مادری که در دلش دارد سوهان میکشد به روحش،به روح نازک ابریشمی اما خسته از بزرگ کردن و به دندان کشیدن زندگیش برای آسایش دخترکان زیباوناز نازی اش.مادری که عطر تن خودش طعنه زده به ادکلن ویوا ی همیشگی اش.بوی بهشت میدهد این مادر.بوی آرامش.بوی عشق.بوی خدا.بوی ایثار.... هرچه میکویم باز کم می آورم از این دو آدم. مادری که تا همین دیروز تو را شیر میداد،مرا راه رفتن می آموخت، برایمان شعر میخواند، آیه و حدیث یادمان میداد و رسم زندگی کردن را برایمان درس میداد. مادری که دلخوشیش شانه کردن موهای خرمایی تو بود و بافتنشان.مادری که حرف های مرا از چشمانم هجی میکرد. پدری که برایمان از جانش مایه گرفت تا به این جا برسیم.اینجایی که برویم توی خانه ی مردی که عاشقش هستیم زنانگی کنیم برایش.برقصیم به سازش!زندگی بسازیم برایش. پرم از حرف های سنگین که ممکن است هر لحظه زیر حملات کوبنده شان خرد شوم.بترکم. میدانی؟من از تمام دنیا به این ها بیشتر از هر چیزی میبالم.بیشتر از هر چیزی مدیونم... به این دو آدم. میدانی؟ اصلا عشق واقعی یعنی همین... همین مادر.همین پدر! دلم میخواهد برگردم از روز اول دنیا آمدنم.همان روزی که برای اولین بار صورت شاد و بشاش هردویشان را دیدم.برگردم و از همان روز برایشان لبخند بزنم و نگاهشان کنم و قربان صدقه شان برم و خاک پایشان باشم.برگردم و هیچ نخواهم ازشان.فقط خودشان و آغوششان. برگردم و هی بپرم ماچشان کنم و شب ها برم و از پشت در نگاهشان کنم.صدای نفس هایشان را هر شب بشنوم. برگردم و هی باهم چهار تایی برویم مسافرت های کوتاه و بلند.برویم اسکی! برگردم و نگرانشان نکنم. خب اما نمیشود برگشت! لا اقل بیا خوب زندگی کنیم و خستگی تمام این سالهایشان را مشت و مال دهیم و کمی سبکشان کنیم. میدانی؟مادر میگوید نگرانمان است.نگران عمر صرف کرده برای ما نکند خوش نباشند؟نگران تکه های وجودش که جدا شدند.جدا شدند و رفتند.نگران رفتنمان نیست ها.اصلا.نگران زندگیمان است.نگران لبخندمان.نگران آرزو هایمان.نگران دلهایمان.نگران روح و احساسمان. پدر اما میترسد.میترسد از تنهایی.هنوز هیچی نشده دلش تنگ میشود برای ناز کردن هایت.برای صدای ارام و حتی اخم کردن هایت.دل پدر تنگ میشود برای دردانه دخترهایش.برای تمااااام دارایی هایی زندگیش که من و توایم.پدر میترسد ظهر بیاید و خانه خالی از قهقه های من و تو باشد.میترسد.میفهمی؟میترسد زنگ بزند خانه اش و تو تلفن را برنداری تا بگویی سلام.میترسد از کار که می آید تو نباشی بروی دم در تخم مرغها را از دستش بگیری و بچینی توی یخچال. زندگی همین است.میگذرد.یک روز شیرین.ک روز تلخ.یک روز مثل امروز شیرین و تلخ!که ته دلمان خوشحالیم از اینکه بانوی خانه خودت شدی اما دلمان سنگین شده از اینکه نیــــــــــــــستی.نیستی که چادرت را سر کنی و بیای بنشینی روبه رویمان و باهم خندوانه ببینیم و بخندیم.

برچسب: 76 5 kg in pounds,76 2 cm to inches,76 3 kg in pounds,76 8 kg to lbs,76 4 kg in pounds,76 6 kg in pounds,76 com,76 9 kg in pounds,76 5 inches in feet,76 7 kg in pounds, نویسنده: یاسین قاسمی‌پور تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 18:37

صفحه بندی