دلم لک زده لباس گرم بپوشم و قدم زنان بروم و بروم و هی بروم و بروم و .....
بروم تا جایی که بدانم تو آنجا منتظری .... بدانم که تو جایی در این شهر ادکلن مردانه ی مورد علاقه ام را پاشیده ای رو ی کت ات و منتظر منی!
مثل این دختر پسرهایی که قرار میگذارند و یک ساعت جلوی آینه تیپ میزنند و میروند تا عاشقی کنند...برویم تا عاشقی کنیم.
برویم و ناگهان روبه رو شویم.
کلی ذوق کنیم و چشمهایمان شادی ببارد.توی راه آمدن حتما کلی ته دلم خالی میشود و سیروسرکه وار میجوشد.
بعدتو بمی آیی جلو و سلام گرم و لبخند تازه نفسی تحویلم میدهی و ازم اجازه میگیری تا دست هایم را بگیری ...من هم دستهایم را لاک زده ام حتما برای تو ...
بعد برویم توی یک کافه ی معمولی و دو فنجان قهوه ی تلخ سفارش دهیم.بعد تو مرا شگفت زده کنی..
با حرف های تازه ، نگاه های نافذ و یک قوطی کوچک که به سلیقه ی مردانه ات کادو کرده باشی!و یک شاخه رز قرمز یا سفید کنارش گذاشته باشی.
بله آقای سین ... این روز ها دلم یک تحول بزرگ میخواهد...
یک هیجان ...
یک اتفاق ...
عشق نو نوار شده
این روزها دلم دیوانگی میخواهد
این روزها دلم لک زده برای دی وا نه گی کردن....
برچسب:
نویسنده: یاسین قاسمیپور