81.
-
تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 20:46
چقدر دلم دیوانه بازی میخواهد. دلم لک زده لباس گرم بپوشم و قدم زنان بروم و بروم و هی بروم و بروم و ..... بروم تا جایی که بدانم تو آنجا منتظری .... بدانم که تو جایی در این شهر ادکلن مردانه ی مورد علاقه ام را پاشیده ای رو ی کت ات و منتظر منی! مثل این دختر پسرهایی که قرار میگذارند و یک ساعت جلوی آینه تی...
80.
-
تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 20:46
چشمهای من خیلی وقت است که مرده اند ... این را امروز جلوی آینه فهمیدم.همانجایی که خط چشمم مثل سابق خودنمایی نکرد! همانجا بود که دیدم چشمانم اصلا برق نمیزنند. درست مثل خشت خام! مثل خط لبخندم که روز به روز کم رنگ تر میشود این روزها ... راستی تو فکر میکنی چرا؟
79.
-
تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 18:35
باران هم برای خودش باید قاتل تحت تعقیبی باشد.بس که مرا کشت و فرار کرد. امشب چقدر دلم میخواست تن نازکم را به دست لطیف باران بسپارم. حسرت رها کردن موهایم زیر باران و چرخیدن و چرخیدن و شیشه ی نم داری که دلم را خراش میدهد.
78.
-
تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 18:34
بعضی حرف ها را نه میتوان گفت، نه میتوان نگفت! این حرف ها را باید بغض کرد و قورت داد و زیر سیبیلی دکشان کرد. مثل شربت اکسپکتورانت دوران کودکی! همچین حرف هایی خیلی ثقیل اند.خیلی... حتی توی ماشین که خیلی خوشحالی و داری با خودت آواز میخوانی توی دلت و از آینه ی بغل به تیپ دانشجویی و چادر اتو کشیده ات میب...
77.
-
تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 7:06
مثلا بنشینی پشت میز کارت توی شرکت آقای سین و با ذوق کارهای خلاقانه بزایی!مثلا خیلی خوب و با زیرکی تمام همه چیز را یاد بگیری انگار که خیلی وقت است بلدی!مثلا کنارش بودن و با او شاغل شدن چه لذتی دارد!
76.
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 18:37
پدری که سفیدی چشمهایش به سرخی میزند و نگاه مردانه اما پر از بغضی که با یک قورت دادن به زور آب دهان روی کفش های سفید یک دختر بلند قامت که کنار مرد ٍ اتو کشیده ای ایستاده است خشک میشود.... سرخی صورت مادری که در دلش دارد سوهان میکشد به روحش،به روح نازک ابریشمی اما خسته از بزرگ کردن و به دندان کشیدن زند...
75.
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 8:33
جمعه باشد. پاییز باشد. جمعه ی اول پاییز باشد. اول پاییز همراه جمعه باشد. چه دلتنگی ٍ عظیمی. چه تنهایی عمیقی. چه غم سنگینی. + آقای سین هم نباشد.بانویی با روح تب دارهم نباشد.من باشم و من باشم و من و یک زن دلتنگ و عصبی و یک مرد فکری و سرخود.
74.
-
تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 18:41
خوب حسیست که خودتان جفتید و همه چیزتان جور.خوب حسیست که سرت را روی شانه اش میگذاری و لپ راستت هم سرخ سرخ است.خوب حسیست که من تو را عاشقم و تو مرا شاید. خوب حسیست که دو تا فرشته ی واقعی داریم.دوتا فرشته که یکی پادشاه کوه هاست و آن یکی ملکه ی دریاها ملکه ی باران!خوب حسیست که بازهم شهریور آمده بود فقط ...
66.
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 12:05
نمیدانم آخرین بار کی خنده ی از ته دلت را دیدم.خنده ی واقعی ات را. نمیدانم کی باهم خنده ی از ته دل کردیم. کی باهم واقعا خندیدیم؟ اصلا یادم نمی آید چطور میخندیدیم؟ یادم نیست آخرین بار کی باهم خلوت کردیم و حالمان خوب شد؟ کی باهم قدم زنان همراهی کردیم روح هم را؟ گاهی با خودم فکر میکنم پس خواهر بودن من ب...
67.
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 12:05
حال خوب ٍ یک روز هایی دلیلش این بود که کودک درون من و من هردو همسن و سال بودیم.هر دو پریدن میخواستیم و فریاد و غش غش خندیدن. امروز اما کودک درونم با من لج کرده.یعنی یک جورهایی قهر کرده و رفته نشسته کنج تاریک وجودم.آخرین بار از دست من و بزرگ شدنم و خانوم بودن من و وقار و غم و غصه هایم دلگیر بود. یک ر...
68.
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 12:05
هیچوقت تا به حال نشسته اید روبروی خودتان و به واژه ی (عادت) فکر کنید؟ عادت به سکوت سرد،به چهره ی زرد از ترس،عادت به درد،عادت به زندگی،عادت به روز به شب به گذر وقت و فرصت ها. عادت به بودن ها،نبودن ها،عادت به مرگ ماهی ها، تولد سنجاقک ها... عادت به حرف های نگفته،به دیدن و نادیدن ها،به دل های شکسته، دلد...
69.
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 12:05
پاییز نزدیکه...اینو میشه بجز تقویم از رنگ زرد درخت روبرو فهمید. + و باد غریب، عبوس از بر شاخه ها می گذشت و سر در پی برگ ها می گذاشت... فضا را صدای غم آلود برگی که فریاد می زد و برگی که دشنام می داد و برگی که پیغام گنگی به لب داشت لبریز می کرد، و در چشم برگی که خاموش خاموش می سوخت... نگاهی که نفرین ب...
70.
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 12:05
یه وقتایی هست که غمگین نیستی، شاد هم نیستی،حتی تنها هم نیستی ولی دقیقا نمیدونی چه مرگته.
71.
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 12:04
هیچگاه دوست داشتن های پر دلیل را دوست نداشته ام! مثلا اینها که میگویند:عاشق چشمانش شدم یا دیگری میگوید عاشق شانه هایش یا چه میدانم هرچه!اصلا معنی ندارد.وقتی کسی میپرسد چرا دوستش داری؟باید نگاهش کنی،لبخندی بزنی و بگویی: چون دوستش دارم!
73.
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 12:04
کاش میتوانستم زندگی های مختلفی را امتحان کنم،مثل لباسهای گوناگون تا ببینم کدام بیشتر به من می اید؟ سیلویا پلات
72.
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 12:04
دل تنگ بارونم. + وقتایی که زنگ میزنم و تلفنتو جواب نمیدی یا موقعی که حس میکنم دروغ گفتی دلم م ی ش ک ن ه