
باران هم برای خودش باید قاتل تحت تعقیبی باشد.بس که مرا کشت و فرار کرد. امشب چقدر دلم میخواست تن نازکم را به دست لطیف باران بسپارم. حسرت رها کردن موهایم زیر باران و چرخیدن و چرخیدن و شیشه ی نم داری که دلم را خراش میدهد....
ادامه مطلب
پدری که سفیدی چشمهایش به سرخی میزند و نگاه مردانه اما پر از بغضی که با یک قورت دادن به زور آب دهان روی کفش های سفید یک دختر بلند قامت که کنار مرد ٍ اتو کشیده ای ایستاده است خشک میشود.... سرخی صورت مادری که در دلش دارد سوهان میکشد به روحش،به روح نازک ابریشمی اما خسته از بزرگ کردن و به دندان کشیدن زندگیش برای آسایش دخترکان زیباوناز نازی اش.مادری که عطر تن خودش طعنه زده به ادکلن ویوا ی همیشگی اش.بوی بهشت میدهد این مادر.بوی آرامش.بوی عشق.بوی خدا.بوی ایثار.... هرچه میکویم باز کم می آورم از این دو آدم. مادری که تا همین دیروز تو را شیر میداد،مرا راه رفتن می آموخت، ...
ادامه مطلب
پاییز نزدیکه...اینو میشه بجز تقویم از رنگ زرد درخت روبرو فهمید. + و باد غریب، عبوس از بر شاخه ها می گذشت و سر در پی برگ ها می گذاشت... فضا را صدای غم آلود برگی که فریاد می زد و برگی که دشنام می داد و برگی که پیغام گنگی به لب داشت لبریز می کرد، و در چشم برگی که خاموش خاموش می سوخت... نگاهی که نفرین به پاییز می کرد... که توفان بی رحم اندوه به هر سو که می خواست می تاخت، می کوفت، می زد، به تاراج می برد و جانی که چون برگ می سوخت، می ریخت، می مرد (فریدون مشیری)...
ادامه مطلب