
چقدر دلم دیوانه بازی میخواهد. دلم لک زده لباس گرم بپوشم و قدم زنان بروم و بروم و هی بروم و بروم و ..... بروم تا جایی که بدانم تو آنجا منتظری .... بدانم که تو جایی در این شهر ادکلن مردانه ی مورد علاقه ام را پاشیده ای رو ی کت ات و منتظر منی! مثل این دختر پسرهایی که قرار میگذارند و یک ساعت جلوی آینه تیپ میزنند و میروند تا عاشقی کنند...برویم تا عاشقی کنیم. برویم و ناگهان روبه رو شویم. کلی ذوق کنیم و چشمهایمان شادی ببارد.توی راه آمدن حتما کلی ته دلم خالی میشود و سیروسرکه وار میجوشد. بعدتو بمی آیی جلو و سلام گرم و لبخند تازه نفسی تحویلم میدهی و ازم اجازه میگیری تا دست هایم را بگیری ...من هم دستهایم را لاک زده ام حتما برای تو ... بعد برویم توی یک کافه ی معمولی و دو فنجان قهوه ی تلخ سفارش دهیم.بعد ت...
ادامه مطلب
چشمهای من خیلی وقت است که مرده اند ... این را امروز جلوی آینه فهمیدم.همانجایی که خط چشمم مثل سابق خودنمایی نکرد! همانجا بود که دیدم چشمانم اصلا برق نمیزنند. درست مثل خشت خام! مثل خط لبخندم که روز به روز کم رنگ تر میشود این روزها ... راستی تو فکر میکنی چرا؟ ...
ادامه مطلب
بعضی حرف ها را نه میتوان گفت، نه میتوان نگفت! این حرف ها را باید بغض کرد و قورت داد و زیر سیبیلی دکشان کرد. مثل شربت اکسپکتورانت دوران کودکی! همچین حرف هایی خیلی ثقیل اند.خیلی... حتی توی ماشین که خیلی خوشحالی و داری با خودت آواز میخوانی توی دلت و از آینه ی بغل به تیپ دانشجویی و چادر اتو کشیده ات میبالی می آیند و یقه ات را میچسبند و تا گریه ات را نبینند هم از رونمیروند. دربرابر این حرف ها تنها چاره ای که داری سنگ شدن است. نقطه سر خط....
ادامه مطلب
هیچوقت تا به حال نشسته اید روبروی خودتان و به واژه ی (عادت) فکر کنید؟ عادت به سکوت سرد،به چهره ی زرد از ترس،عادت به درد،عادت به زندگی،عادت به روز به شب به گذر وقت و فرصت ها. عادت به بودن ها،نبودن ها،عادت به مرگ ماهی ها، تولد سنجاقک ها... عادت به حرف های نگفته،به دیدن و نادیدن ها،به دل های شکسته، دلدادن ها،دل بریدن ها .... عادت به چای تلخ،به ماه پشت ابر،به دستهای گرم و نگاه های سرد سرد! عادت به کشتن احساسات،به گم شدن پس دیوار های بلند،به موی پریشان زنان و دستهای تنگ مردان (من به این همه عادت، عادت دارم.) + فرهنگ معین: (دَ) [ ع . عادة ] (اِ.) 1 - آن چه که انسان به آن خو ...
ادامه مطلب
پاییز نزدیکه...اینو میشه بجز تقویم از رنگ زرد درخت روبرو فهمید. + و باد غریب، عبوس از بر شاخه ها می گذشت و سر در پی برگ ها می گذاشت... فضا را صدای غم آلود برگی که فریاد می زد و برگی که دشنام می داد و برگی که پیغام گنگی به لب داشت لبریز می کرد، و در چشم برگی که خاموش خاموش می سوخت... نگاهی که نفرین به پاییز می کرد... که توفان بی رحم اندوه به هر سو که می خواست می تاخت، می کوفت، می زد، به تاراج می برد و جانی که چون برگ می سوخت، می ریخت، می مرد (فریدون مشیری)...
ادامه مطلب