
بعضی حرف ها را نه میتوان گفت، نه میتوان نگفت! این حرف ها را باید بغض کرد و قورت داد و زیر سیبیلی دکشان کرد. مثل شربت اکسپکتورانت دوران کودکی! همچین حرف هایی خیلی ثقیل اند.خیلی... حتی توی ماشین که خیلی خوشحالی و داری با خودت آواز میخوانی توی دلت و از آینه ی بغل به تیپ دانشجویی و چادر اتو کشیده ات میبالی می آیند و یقه ات را میچسبند و تا گریه ات را نبینند هم از رونمیروند. دربرابر این حرف ها تنها چاره ای که داری سنگ شدن است. نقطه سر خط....
ادامه مطلب
جمعه باشد. پاییز باشد. جمعه ی اول پاییز باشد. اول پاییز همراه جمعه باشد. چه دلتنگی ٍ عظیمی. چه تنهایی عمیقی. چه غم سنگینی. + آقای سین هم نباشد.بانویی با روح تب دارهم نباشد.من باشم و من باشم و من و یک زن دلتنگ و عصبی و یک مرد فکری و سرخود....
ادامه مطلب