
بعضی حرف ها را نه میتوان گفت، نه میتوان نگفت! این حرف ها را باید بغض کرد و قورت داد و زیر سیبیلی دکشان کرد. مثل شربت اکسپکتورانت دوران کودکی! همچین حرف هایی خیلی ثقیل اند.خیلی... حتی توی ماشین که خیلی خوشحالی و داری با خودت آواز میخوانی توی دلت و از آینه ی بغل به تیپ دانشجویی و چادر اتو کشیده ات میبالی می آیند و یقه ات را میچسبند و تا گریه ات را نبینند هم از رونمیروند. دربرابر این حرف ها تنها چاره ای که داری سنگ شدن است. نقطه سر خط....
ادامه مطلب
خوب حسیست که خودتان جفتید و همه چیزتان جور.خوب حسیست که سرت را روی شانه اش میگذاری و لپ راستت هم سرخ سرخ است.خوب حسیست که من تو را عاشقم و تو مرا شاید. خوب حسیست که دو تا فرشته ی واقعی داریم.دوتا فرشته که یکی پادشاه کوه هاست و آن یکی ملکه ی دریاها ملکه ی باران!خوب حسیست که بازهم شهریور آمده بود فقط برای تو.تو عمیقا در دل شهریوری،تو زاده ی شهریوری،تو شهریور بود که عاشق شدی،عروس شهریور شدی،و اکنون شهریور با دعوت انار هایش میخواهد برایتان سقفی بسازد!حس خوبیست که تو و او لبخند میزنید و اتفاقات خوبی برایتان رقم میخورد و تو قرار است یک بانوی تمام عیار باشی. +مو...
ادامه مطلب