
حال خوب ٍ یک روز هایی دلیلش این بود که کودک درون من و من هردو همسن و سال بودیم.هر دو پریدن میخواستیم و فریاد و غش غش خندیدن. امروز اما کودک درونم با من لج کرده.یعنی یک جورهایی قهر کرده و رفته نشسته کنج تاریک وجودم.آخرین بار از دست من و بزرگ شدنم و خانوم بودن من و وقار و غم و غصه هایم دلگیر بود. یک روز هم انگار دستش را رها کرد ازدستم و گم شد درون جسم و روح پیچیده ام. انگار که باید کمکش کنم. باید صدایش بزنم که برگرد، برگرد و بیا و تنهایم مگذار. باید کمکش کنم کمی قد بکشد. بالاخره یک جورهایی مسئولیت این بچه ی خسته و افسرده دست من است. من حکم مادرش را دارم.گرچه ماد...
ادامه مطلب
کاش میتوانستم زندگی های مختلفی را امتحان کنم،مثل لباسهای گوناگون تا ببینم کدام بیشتر به من می اید؟ سیلویا پلات ...
ادامه مطلب