
جمعه باشد. پاییز باشد. جمعه ی اول پاییز باشد. اول پاییز همراه جمعه باشد. چه دلتنگی ٍ عظیمی. چه تنهایی عمیقی. چه غم سنگینی. + آقای سین هم نباشد.بانویی با روح تب دارهم نباشد.من باشم و من باشم و من و یک زن دلتنگ و عصبی و یک مرد فکری و سرخود....
ادامه مطلب
حال خوب ٍ یک روز هایی دلیلش این بود که کودک درون من و من هردو همسن و سال بودیم.هر دو پریدن میخواستیم و فریاد و غش غش خندیدن. امروز اما کودک درونم با من لج کرده.یعنی یک جورهایی قهر کرده و رفته نشسته کنج تاریک وجودم.آخرین بار از دست من و بزرگ شدنم و خانوم بودن من و وقار و غم و غصه هایم دلگیر بود. یک روز هم انگار دستش را رها کرد ازدستم و گم شد درون جسم و روح پیچیده ام. انگار که باید کمکش کنم. باید صدایش بزنم که برگرد، برگرد و بیا و تنهایم مگذار. باید کمکش کنم کمی قد بکشد. بالاخره یک جورهایی مسئولیت این بچه ی خسته و افسرده دست من است. من حکم مادرش را دارم.گرچه ماد...
ادامه مطلب