
باران هم برای خودش باید قاتل تحت تعقیبی باشد.بس که مرا کشت و فرار کرد. امشب چقدر دلم میخواست تن نازکم را به دست لطیف باران بسپارم. حسرت رها کردن موهایم زیر باران و چرخیدن و چرخیدن و شیشه ی نم داری که دلم را خراش میدهد....
ادامه مطلب
هیچوقت تا به حال نشسته اید روبروی خودتان و به واژه ی (عادت) فکر کنید؟ عادت به سکوت سرد،به چهره ی زرد از ترس،عادت به درد،عادت به زندگی،عادت به روز به شب به گذر وقت و فرصت ها. عادت به بودن ها،نبودن ها،عادت به مرگ ماهی ها، تولد سنجاقک ها... عادت به حرف های نگفته،به دیدن و نادیدن ها،به دل های شکسته، دلدادن ها،دل بریدن ها .... عادت به چای تلخ،به ماه پشت ابر،به دستهای گرم و نگاه های سرد سرد! عادت به کشتن احساسات،به گم شدن پس دیوار های بلند،به موی پریشان زنان و دستهای تنگ مردان (من به این همه عادت، عادت دارم.) + فرهنگ معین: (دَ) [ ع . عادة ] (اِ.) 1 - آن چه که انسان به آن خو ...
ادامه مطلب
پاییز نزدیکه...اینو میشه بجز تقویم از رنگ زرد درخت روبرو فهمید. + و باد غریب، عبوس از بر شاخه ها می گذشت و سر در پی برگ ها می گذاشت... فضا را صدای غم آلود برگی که فریاد می زد و برگی که دشنام می داد و برگی که پیغام گنگی به لب داشت لبریز می کرد، و در چشم برگی که خاموش خاموش می سوخت... نگاهی که نفرین به پاییز می کرد... که توفان بی رحم اندوه به هر سو که می خواست می تاخت، می کوفت، می زد، به تاراج می برد و جانی که چون برگ می سوخت، می ریخت، می مرد (فریدون مشیری)...
ادامه مطلب