
چقدر دلم دیوانه بازی میخواهد. دلم لک زده لباس گرم بپوشم و قدم زنان بروم و بروم و هی بروم و بروم و ..... بروم تا جایی که بدانم تو آنجا منتظری .... بدانم که تو جایی در این شهر ادکلن مردانه ی مورد علاقه ام را پاشیده ای رو ی کت ات و منتظر منی! مثل این دختر پسرهایی که قرار میگذارند و یک ساعت جلوی آینه تیپ میزنند و میروند تا عاشقی کنند...برویم تا عاشقی کنیم. برویم و ناگهان روبه رو شویم. کلی ذوق کنیم و چشمهایمان شادی ببارد.توی راه آمدن حتما کلی ته دلم خالی میشود و سیروسرکه وار میجوشد. بعدتو بمی آیی جلو و سلام گرم و لبخند تازه نفسی تحویلم میدهی و ازم اجازه میگیری تا دست هایم را بگیری ...من هم دستهایم را لاک زده ام حتما برای تو ... بعد برویم توی یک کافه ی معمولی و دو فنجان قهوه ی تلخ سفارش دهیم.بعد ت...
ادامه مطلب
نمیدانم آخرین بار کی خنده ی از ته دلت را دیدم.خنده ی واقعی ات را. نمیدانم کی باهم خنده ی از ته دل کردیم. کی باهم واقعا خندیدیم؟ اصلا یادم نمی آید چطور میخندیدیم؟ یادم نیست آخرین بار کی باهم خلوت کردیم و حالمان خوب شد؟ کی باهم قدم زنان همراهی کردیم روح هم را؟ گاهی با خودم فکر میکنم پس خواهر بودن من به چه درد تو میخورد؟ ...
ادامه مطلب
هیچگاه دوست داشتن های پر دلیل را دوست نداشته ام! مثلا اینها که میگویند:عاشق چشمانش شدم یا دیگری میگوید عاشق شانه هایش یا چه میدانم هرچه!اصلا معنی ندارد.وقتی کسی میپرسد چرا دوستش داری؟باید نگاهش کنی،لبخندی بزنی و بگویی: چون دوستش دارم! ...
ادامه مطلب