
چقدر دلم دیوانه بازی میخواهد. دلم لک زده لباس گرم بپوشم و قدم زنان بروم و بروم و هی بروم و بروم و ..... بروم تا جایی که بدانم تو آنجا منتظری .... بدانم که تو جایی در این شهر ادکلن مردانه ی مورد علاقه ام را پاشیده ای رو ی کت ات و منتظر منی! مثل این دختر پسرهایی که قرار میگذارند و یک ساعت جلوی آینه تیپ میزنند و میروند تا عاشقی کنند...برویم تا عاشقی کنیم. برویم و ناگهان روبه رو شویم. کلی ذوق کنیم و چشمهایمان شادی ببارد.توی راه آمدن حتما کلی ته دلم خالی میشود و سیروسرکه وار میجوشد. بعدتو بمی آیی جلو و سلام گرم و لبخند تازه نفسی تحویلم میدهی و ازم اجازه میگیری تا دست هایم را بگیری ...من هم دستهایم را لاک زده ام حتما برای تو ... بعد برویم توی یک کافه ی معمولی و دو فنجان قهوه ی تلخ سفارش دهیم.بعد ت...
ادامه مطلب
هیچگاه دوست داشتن های پر دلیل را دوست نداشته ام! مثلا اینها که میگویند:عاشق چشمانش شدم یا دیگری میگوید عاشق شانه هایش یا چه میدانم هرچه!اصلا معنی ندارد.وقتی کسی میپرسد چرا دوستش داری؟باید نگاهش کنی،لبخندی بزنی و بگویی: چون دوستش دارم! ...
ادامه مطلب
کاش میتوانستم زندگی های مختلفی را امتحان کنم،مثل لباسهای گوناگون تا ببینم کدام بیشتر به من می اید؟ سیلویا پلات ...
ادامه مطلب